رضا قليخان هدايت

1042

مجمع الفصحاء ( فارسي )

ز من پرس فرسودهء روزگار * كه بر سفره حسرت برد روزه‌دار سر گاو عصار از آن در كه است * كه از كنجدش ريسمان كوته است چرا طفل يك‌روزه هوشت نبرد * كه در صنع ديدن چه بالغ چه خرد محقق همان بيند اندر ابل * كه در خوبرويان چين و چگل در اوراق سعدى نگنجد ملال * كه دارد پس پرده چندين جمال نداند كسى قدر روز خوشى * مگر روزى افتد به سختىكشى چه دانند جيحونيان قدر آب * ز واماندگان پرس در آفتاب ترا شب به عيش و طرب مىرود * چه دانى كه بر ما چه شب مىرود الا اى كه عمرت به هفتاد رفت * مگر خفته بودى كه بر باد رفت مرا برف باريد بر پر زاغ * نشايد چو بلبل تماشاى باغ چه خوش گفت لقمان كه نازيستن * به از سالها در خطا زيستن جوانا ره طاعت امروز گير * كه فردا جوانى نيايد ز پير من آن روز را قدر نشناختم * بدانستم اكنون كه درباختم قضا روزگارى ز من در ربود * كه هرروزى از آن شب قدر بود در تأسف از گذشتن عمر و رسيدن به پيرى دو بيتم جگر كرد روزى كباب * كه مىگفت گوينده‌يى با رباب دريغا كه بىما بسى روزگار * برويد گل و بشكفد نوبهار بسا تير و دىماه و ارديبهشت * بيايند و ما خاك باشيم و خشت پس از ما بسى گل دمد بوستان * نشينند با يكدگر دوستان زدم تيشه يك روز بر تل خاك * به گوش آمدم ناله‌يى دردناك كه زنهار اگر مردى آهسته‌تر * كه چشم و بناگوش و رويست و سر خبر دارى اى استخوانى قفس * كه جان تو مرغيست نامش نفس چو مرغ از قفس رست و بگسست قيد * دگر ره نگردد به سعى تو صيد نگه‌دار فرصت كه عالم دميست * دمى پيش دانا به از عالميست